رویای خاموش
این وبلاگ با احترام فراوون تقدیم به کسی که شده همه امید من برا زندگی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
اعتبار می بخشیم یا اعتبار می گیریم؟!

برخی " از "
 محلی که در آن متولد شده اند،
اجداد و امتیازهای خانوادگی شان،
مدرسه ای که درس خوانده اند،
دانشگاهی که دانش آموخته شده اند ،
 محلی که زندگی میکنند و  ...
اعتبار می گیرند.

  اما برخی " به "
محلی که متولد شده اند،
خانواده و نزدیکان،
به مدرسه ای که درس خوانده اند،
 به دانشگاهی که مدرک گرفته اند،
 به محلی که زندگی میکنند ...

و حتی به " عصری " که در آن زیسته اند، اعتبار می بخشند.

به راستی ما از کدام دسته ایم؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
نمیتوانم یا نمیخواهم

كاربرد "نمی توانم" درست نیست، كلمه درست، "نمی خواهم" است؛
نه اینكه "نمی توانم" بلكه "نمی خواهم" كه [آن كار را] انجام دهم.
"نمی خواهم" به معناى ارادہ نكردن است،
 به معناى "من انتخابش نمی كنم" است.


وقتى كلماتمان را تغییر می دهیم، جملاتى كه به خود میگوییم
 (گفتار درونى مان) نیز معناى متفاوتى پیدا می كند.
 "من نمی خواهم وزن كم كنم، سیگار نكشم، ببخشم،
 یا من نمی خواهم پیانو بزنم."
در واقع، تمام این موارد گزینه هایى است كه از نظر عملى
 امكان پذیر و شدنى اند، ولى ما "انتخاب" می كنیم كه انجامشان ندهیم.

اغلب ما به تغییر كلمات مایل نیستیم، چون این كار ما را
با مسئولیت كارهایى كه انجام ندادہ ایم روبرو می كند.

با توجه به آنچه گفته شد، اگر شما بگویید "نمی توانم" آن را انجام دهم،
به خود اجازہ دادہ اید تا از مسئولیت شانه خالى كنید؛
وقتى كه میگویى نمی توانم، به خودت فرصت میدهى تا تلاش نكنى.


با این دیدگاہ، تو پیش از آن كه شروع كنى، تسلیم شدہ اى.
 تو اجازہ میدهى در تنگنایى بیافتى كه از انتخاب خودت ناشى شدہ است.
یاد بگیر كه مسئولیت انتخابهایت را بپذیری.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 24 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می‌کرد.

یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.

از مادرش پرسید: مادر چه می‌خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می‌خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری،
 چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.


فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من این‌ها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!

مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می‌ترسم
 وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند،
به گرما و گرسنگی عادت نکنی.‌....!!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
یک شب مردی خواب عجیبی دید.
او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند.
روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند.
 در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد
 که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود.
هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود.
 او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،
سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.
این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:
" خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،
ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط
 یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی آورم که چطور
در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی."
خداوند جواب داد:
من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.
دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط
 یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که
""" من تو را در آغوش گرفته بودم. """






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
آهنگری با وجود رنج های متعدد عمیقاً به خدا عشق می ورزید.
روزی کسی از او پرسید:
چگونه میتوانی خدایی را که اینهمه رنج نصیبت کرده دوست داشته باشی؟
آهنگر گفت:
وقتی تکه آهنی را در کوره قرار میدهم و آن را روی سندان
می گذارم و می کوبم تا وسیله ای بسازم؛

اگر به صورت دلخواهم درآمد میدانم که مفید خواهد بود, اگرنه آن را کنار میگذارم.
همین باعث شده که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که:
 پروردگارا, مرا در کوره های رنج قرار بده، اما کنار نگذار...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود،
که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند…

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود،
خوب مرا تحویل می گرفتی،حالم را می پرسیدی.
همه اهل محل همینطور بودند.
هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…


از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد.
 عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد...

سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم.
 خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم
 ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم…

یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
حکایت بسیار آموزنده
سنگ و ریگ
این چنین روایت شده که دو رفیق در دل کویری راه می رفتند .
در میانه  سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت
و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .

رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت:
(( امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .))

آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند
و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .

رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و
در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد  واو را نجات داد .

رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت:
((امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.))



رفیقش با تعجب پرسید: وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی
 و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ...چرا؟

او پاسخ داد: وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم
 تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازند
اما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد
باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود



 بیاموزیم دلخوری هارا برروی ریگ روان بنویسیم
و نیکی ها را بر سنگ حک کنیم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
‌" آموختم " تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد.

" آموختم " گاهی از زیاد نزدیک شدن، فراموش می شوی.

" آموختم " تا با کفش کسی راه نرفتم، راه رفتنش را قضاوت نکنم.

" آموختم " گاهی برای بودن، باید محو شد.

" آموختم " دوستِ خوب پادشاهِ بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.

" آموختم " از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنند، ولی زیاد که باشم حیفم میکنند.

" آموختم " برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


درباره وبلاگ

چه بگویم که نگفتنم بهتر است ... زبان در دهان نگهبان سر است
گاهی اوقات سکوت خودش کاملا گویای همه چیزه
مدیر وبلاگ : ♥یه عاشق♥
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ

کد تغییر شکل عکس ها

ساعت مچی زنانه و مردانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic