رویای خاموش
این وبلاگ با احترام فراوون تقدیم به کسی که شده همه امید من برا زندگی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
آنقدر خوب باشید که ببخشید، امّا
آنقدر ساده نباشید که دوباره اعتماد کنید!

قدر لحظه ها را بدانید! زمانی می رسد که دیگر
 شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.

از کسی که به شما دروغ گفته نپرسید: چرا؟
چون سعی می كند با دروغ های پی در پی، شما را قانع كند!

هرچیزی در زمان خودش رخ میدهد باغبان حتی باغش را هم
غرق آب کند،درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند

جاده زندگی نباید صاف و هموار باشدوگرنه خوابمان می برد!
دست اندازها نعمت بزرگی هستند..

و نکته ی آخر :
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارمان باشیم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید.
 او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد.


تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
 همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد.
 رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟»


مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد.
سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»



ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند.


فکر می‌کنید ثروت واقعی چیست؟ پول و دارایی، اعتماد به نفس،
 تندرستی، شجاعت، خلاقیت، داشتن هدف و برنامه، استفاده مؤثر از زمان،
خوب بودن و مثبت بودن، عدم وابستگی به پول، بخشندگی، آرامش خاطر،
 خودشناسی و خداشناسی، ادب، قلب و زبان شاکر؟


اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید
پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است.
 پول با بخشش زیادتر و زیادتر می‌شود.


دارایی شما حساب بانکی‌تان نیست.
دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته‌هایی است
 که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمی‌آورید.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم
جز این که شنیدم!؛

نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود
 بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
خوووووووب ملتی هستیم، خوووووووب

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی
عابر بانکها برای گرفتن حق السکوت ماهانه است.

چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم
مثل سهمیه بنزین می سوزد!

یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم
و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه
نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.


آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی
مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد،
 داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.


وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم
مثل زمانی که در مهدکودک بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم
می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.


به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم
 و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


چه بخواهیم چه نخواهیم
باید از کوچه های زندگی عبور کنیم،

گاهی تلخ، گاهی شیرین
عبورها می سازند کوچه های زندگی ما را ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ
ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ
ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ .

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ .
ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻤﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ .

ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ
ﻣﻦ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


غمگین نوشت ♣

از مرگ نترسید!
از این بترسید که وقتی زنده اید
چیزی در درون شما بمیرد
بنام انسانیت!!!

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


پیش از اینها فکر می‌کردم خدا / خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها / خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او / هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان / نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش / سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب / برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست / هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 18 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


اگر پدرانمان در مقابل چشم های ما مادرانمان را می بوسیدند

اگر قدیم ها به همسرشان نمی گفتند “منزل” یا به اسم فرزندِ پسر خطابشان نمی کردند

اگر گهگاهی به جای پوشک و ملاقه و آبکش،کتاب و قلم دست مادرانمان می دیدیم

اگر یاد می گرفتیم زنی که عطر می زند فاحشه نیست

اگر یاد می گرفتیم زنی که گیسوانش را به باد می سپارد قصد خود فروشی ندارد

اگر با صدای پاشنه های کفش یک زن،هزار و یک سر نمی چرخید به سمت صدا

اگر مردی به زنی شاخه گلی می داد ،نمی شد زن ذلیل و برده ی زن

اگر حجابِ ذاتِ یک زن می شد ناموس

و هزار و یک اگر و امای دیگر

امروز زن ها را معیار عقده های جنسی و عقب ماندگی یک جامعه قرار نمی دادند

زن دست نوشته ی احساسات خالق است در آفرینش

معیارهایمان را اشتباه نوشتند

اشتباه…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


مادر نابینا در شفاخانه کنار تخت پسرش نشسته بود میگیریست!
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت..
ای مادر من از جانب خدا آمده ام رحمت خدا بر آن است
 که فقط یکی از آرزوهای تو را براورده سازد
بگو از خدا چی میخواهی ..؟
مادر رو به طرف فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم پسرم را شفا دهد..
فرشته گفت: پیشمان نمیشوی؟
مادر پاسخ داد نه !
فرشته گفت..
اینکه پسرت شفا یافت
ولی تو میتوانستی بینای چشمان خود را از خدا بخواهی..



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
همه چیز در زندگی گذرا و موقتی است.
هروقت باران بیاید ، بالاخره بند خواهد آمد .
هروقت ضربه می‌خورید، بالاخره خوب می‌شوید.
بعد از تاریکی همیشه روشنایی ست.

هر روز صبح طلوع خورشید می‌خواهد همین را بگوید اما
شما یادتان می‌رود و درعوض فکر می‌کنید که شب همیشه باقی میماند.

اما اینطور نیست. هیچ‌چیز همیشگی نیست.

پس اگر اوضاع زندگی خوب است از آن لذت ببرید چون همیشگی نیست.
اگر اوضاع بد است، نگران نباشید چون این شرایط هم همیشه نمی‌ماند.
فقط به این دلیل که دراین لحظه زندگی‌تان سخت شده به این معنی نیست که نمی‌توانید بخندید.
فقط به این دلیل که چیزی اذیتتان می‌کند به این معنی نیست که نمی‌توانید لبخند بزنید.

هر لحظه برای شما شروعی تازه و پایانی تازه است.
هر لحظه فرصت جدیدی به شما داده می‌شود.
فقط باید از این فرصت بهترین استفاده را بکنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید.
 روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت :
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.
سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که
وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.

همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که
"" خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار""




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
ﺍﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ
 ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ...

ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ
 ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟؟؟


جواب با شما؟

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده

"صادقانه زندگی کنید"






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ 11 ﺳﭙﺘﺎﻣﺒﺮ
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮐﻨﺎﻥ ﺑﺮﺟﻬﺎﯼ ﺩﻭﻗﻠﻮ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ.

ﯾﮑﯽ از آنها ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺑﻮﺩ که اون روز ﺑﺎطرﯼ ﺳﺎﻋﺘﺶ
ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺩﯾﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
یک ﻧﻔﺮ دیگه ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻬﻮﻩ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﻮض ﮐﺮﺩﻥ
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺩﯾﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
اتومبیل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ آنها ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،
و ﻧﻔﺮ بعدی ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺩﯾﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ
ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﭘﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ
ﻧﻮ ﺑﻮﺩن ﮐﻔﺶ ﺗﺎﻭﻝ ﻣﯿﺰﻧﺪ و ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ،
 ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﭼﺴﺐ ﺯﺧﻢ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺩﯾﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﺮﺳﺪ ﻭ این ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﺪ!

ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ می کنید، آﺳﺎﻧﺴﻮﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ می دهید،
ﻓﺮﺯﻧﺪﺗﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺳﭙﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﻘﺒﯽ ﺑﻪ ﺳﭙﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﻤﺎﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ یا ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﻮﯾﺪ،

ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﻮﯾﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪﮐﻪ  ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ،
و ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﺳﺖ .

این همان حكمت خداوند است كه در تك تك ذرات هستى جاریست.
همیشه چیزای مثبت و نقاط قوت اطراف تون رو ببینید و جذب کنید
بعد از مدتی شادابی به عادت های خوب تون تبدیل میشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و
 نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید،
چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم
جمع می شدنداما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش
 خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.
 نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.
یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.
 پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد.
 به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا
و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.
پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.
در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.
در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند
و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود،
حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند
همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است.
 اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای
 تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.
یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی
دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟
پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک.
 تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.
و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
مراقب رفتار و اعمال خود باشید...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 شهریور 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


درباره وبلاگ

چه بگویم که نگفتنم بهتر است ... زبان در دهان نگهبان سر است
گاهی اوقات سکوت خودش کاملا گویای همه چیزه
مدیر وبلاگ : ♥یه عاشق♥
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ

کد تغییر شکل عکس ها

ساعت مچی زنانه و مردانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات