رویای خاموش
این وبلاگ با احترام فراوون تقدیم به کسی که شده همه امید من برا زندگی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


یکی از خادمان اقا علی بن موسی الرضا تعریف میکرد:
داشتم تو صحن انقلاب قدم می زدم، دیدم کنار پنجره فولاد خیلی شلوغه ...
سریع خودم رو رسوندم به پنجره فولاد و دیدم امام رضا به اذن خدا
 یک دختر چهارساله که کور مادرزاد بود رو شفا داده.

با کمک پدرش و چند تا از خادمین دیگه
دختر رو از لابلای جمعیت بیرون کشیدیم...

داشتیم می رفتیم سمت اتاق شفایافتگان، که دیدم
پدرِ دختر رو سمت پنجره فولاد کرد و با لهجه زیبای خودش
 با امام رضا صحبت می کرد....

اول فکرکردم داره تشکر می کنه
خوب گوش کردم دیدم داره به امام رضا میگه:
آقاجان دستت درد نکنه، ولی آقا اینا دو تا خواهر دوقلو هستند،
حالا من این یکی رو می برم، جواب اون یکی رو چی بدم.
 و اشکاش همینطور داره می ریزه.
 اشک شوق شفای این دخترش و بغض برای اون یکی دخترش قاطی شده بود.


تو همین حال واحوال بود که رسیدیم اتاق شفایافتگان و ماجرا را ثبت کردیم
 و همراه این پدر و دختر راهی محل اقامت شون شدیم.

وقتی رسیدیم در هتل دیدیم اونجا هم شلوغه...
پرسیدیم چی شده؟
گفتند: امام رضا یه دختر چهارساله که کور مادرزاد بود رو شفا داده...


** السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی(ع)**




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 30 خرداد 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
درود  به "آنها" که همیشه دم دست هستند...
 آدم هایی که عجله ندارند...
 "آنها" که همیشه به حرفات«گوش» میدن...
"آنها" که هوای گفتگو دارند...
"آنها" که کلمه به کلمه با تو هستند...
 "آنها" که وقتی تلفنی باهاشان حرف می زنی
مرتب نمی گویند:«باشه باشه»،که یعنی خداحافظ كنى...

 "آنها" که بلند می گویند: دوستت دارم...
جانم در می رود برای "آنها" که نیمه راه نیستند...
 نیمه تمام نیستند...
 پلاک موقت نیستند...
 یک روزه نیستند...
"آنها" که مدام هستند...
 "آنها" که جنس روابط شان همیشگی است...
درود  به "آنها" که  هیچ وقت تمام نمی شوند...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 خرداد 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند و
نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور دیگری گفت :
این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند.
نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.

آن مور گفت: این کار قلم نیست، فاعل اصلی
انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛
بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد.

مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد.
 هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.

او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست.
این کار عقل است. تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود.
 تن لباس است. این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست.
عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است.
اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند همین عقل زیرک بزرگ،
 نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 خرداد 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥


درباره وبلاگ

چه بگویم که نگفتنم بهتر است ... زبان در دهان نگهبان سر است
گاهی اوقات سکوت خودش کاملا گویای همه چیزه
مدیر وبلاگ : ♥یه عاشق♥
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ

کد تغییر شکل عکس ها

ساعت مچی زنانه و مردانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic