تبلیغات
رویای خاموش - هر چیز که خوار آید...

هر چیز که خوار آید...

روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر.
 مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند.
مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد.
پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد.

مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت.
وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش
فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و
 به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند.

در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد.
مرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت.
پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت. چند قدم دیگر که رفتند
مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت
و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد.

خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند مرد یک دانه
 از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر می داشت و می خورد.
 آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت:

یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟
 پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت:

دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛
 اما یکجا ندادمت. برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی،
 گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها
 را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری بدان:
""هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید...
""



[ یکشنبه 21 آذر 1395 ] [ 09:56 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]