رویای خاموش
این وبلاگ با احترام فراوون تقدیم به کسی که شده همه امید من برا زندگی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
حکایت بسیار آموزنده
سنگ و ریگ
این چنین روایت شده که دو رفیق در دل کویری راه می رفتند .
در میانه  سفر بر سر موضوعی جدالی میان شان در گرفت
و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد .

رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگ های روان نوشت:
(( امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد .))

آن دو به راهشان ادامه دادند تا به واحه ای در دل کویر رسیدند
و تصمیم گرفتند تا در آن آبادی شست و شو کنند تا سرحال شوند .

رفیقی که سیلی خورده بود در میان باتلاقی گرفتار شد و
در حال غرق شدن بود که دیگری به کمکش آمد  واو را نجات داد .

رفیق سیلی خورده بر روی تخته سنگی نوشت:
((امروز بهترین دوستم مرا از مرگ نجات داد.))



رفیقش با تعجب پرسید: وقتی تورا زدم و آزردم بر روی ریگ های روان نوشتی
 و حال که نجاتت دادم بر روی تخته سنگ ...چرا؟

او پاسخ داد: وقتی کسی ما را می آزارد باید آن را بر روی ریگ های روان بنویسیم
 تا باد های فراموشی بتوانند آن را با خود ببرند واز یادمان دور سازند
اما وقتی کسی کار نیکی برای مان انجام می دهد
باید آن را بر روی تخته سنگی حک کنیم تا از یادمان نرود



 بیاموزیم دلخوری هارا برروی ریگ روان بنویسیم
و نیکی ها را بر سنگ حک کنیم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 آبان 1395 :: نویسنده : ♥یه عاشق♥
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

چه بگویم که نگفتنم بهتر است ... زبان در دهان نگهبان سر است
گاهی اوقات سکوت خودش کاملا گویای همه چیزه
مدیر وبلاگ : ♥یه عاشق♥
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
فال حافظ

کد تغییر شکل عکس ها

ساعت مچی زنانه و مردانه

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات