پست ثابت

از حوالی دلم که میگذری اهسته رد شو

با هــزار بدبخـتی دلتـنگیم را خوابـاند ه ام ...!



[ یکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

مثنوی هفتاد من...

من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .
فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای شما و من روشن میکنه . . .

فوق العاده است؛


مثنوی هفتاد "من" مولوی:
مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین
کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین
مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است
آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است
مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)
ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)
هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای
مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای
هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد
این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد
ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی
هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی
مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست
هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست
کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر
این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟
زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست
ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست
راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟
بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟
در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!!

[ یکشنبه 4 مهر 1395 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

ببخش...



چشم هایت کو؟
فدایش کردی؟
برای چه کسی؟
برای دفاع از ناموست!
خوب شد که امروز دیگرنیستی تاببینی...
به مادرت زهرابگو
ببخش
فقط همین



[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 12:23 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

مراقب باشیم...

آنقدر خوب باشید که ببخشید، امّا
آنقدر ساده نباشید که دوباره اعتماد کنید!

قدر لحظه ها را بدانید! زمانی می رسد که دیگر
 شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.

از کسی که به شما دروغ گفته نپرسید: چرا؟
چون سعی می كند با دروغ های پی در پی، شما را قانع كند!

هرچیزی در زمان خودش رخ میدهد باغبان حتی باغش را هم
غرق آب کند،درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند

جاده زندگی نباید صاف و هموار باشدوگرنه خوابمان می برد!
دست اندازها نعمت بزرگی هستند..

و نکته ی آخر :
هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارمان باشیم...




[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

دارایی شما...

مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید.
 او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد.
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد.


تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.
 همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد.
 رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟»


مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد.
سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»



ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند
و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند.


فکر می‌کنید ثروت واقعی چیست؟ پول و دارایی، اعتماد به نفس،
 تندرستی، شجاعت، خلاقیت، داشتن هدف و برنامه، استفاده مؤثر از زمان،
خوب بودن و مثبت بودن، عدم وابستگی به پول، بخشندگی، آرامش خاطر،
 خودشناسی و خداشناسی، ادب، قلب و زبان شاکر؟


اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید
پس به فکر دیگران نیز باشید. بخشش مال همچون هرس کردن درخت است.
 پول با بخشش زیادتر و زیادتر می‌شود.


دارایی شما حساب بانکی‌تان نیست.
دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته‌هایی است
 که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمی‌آورید.




[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

تلنگر...

در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم
جز این که شنیدم!؛

نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر، مظلومانه با غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود
 بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!

درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 شهریور 1395 ] [ 08:52 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

خوب ملتی هستیم...

خوووووووب ملتی هستیم، خوووووووب

مهمترین کارمان در اول هر ماه صف کشیدن جلوی
عابر بانکها برای گرفتن حق السکوت ماهانه است.

چون می ترسیم اگر اول ماه پول را برداشت نکنیم
مثل سهمیه بنزین می سوزد!

یک ساعت در ترافیک بزرگراه همت معطل می شویم
و ککمان نمی گزد ولی سر تقاطع به اندازه ده ثانیه
نمی توانیم منتظر عبور ماشین روبرویی باشیم.


آنقدر راحت طلب و بی ارداه ایم که مشتری اول محصولاتی
مانند قرص لاغری، کفش افزایش قد، شربت ترک اعتیاد،
 داروی افزایش میل جنسی و... در دنیائیم.


وقتی در ایستگاه صادقیه می خواهیم سوار قطار شهری بشویم
مثل زمانی که در مهدکودک بازی صندلی می کردیم چنان به سوی قطار هجوم
می بریم که متوجه پیرمرد بغل دستی که عینکش افتاد و شکست نمی شویم.


به محض رد کردن خروجی مورد نظر در اتوبان جفت پا روی ترمز می رویم
 و با اعتماد به نفس کامل دنده عقب می گیریم.



ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور 1395 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

چه بخواهی چه نخواهی...



چه بخواهیم چه نخواهیم
باید از کوچه های زندگی عبور کنیم،

گاهی تلخ، گاهی شیرین
عبورها می سازند کوچه های زندگی ما را ...



[ سه شنبه 23 شهریور 1395 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

بوی انسانیت...



ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ
ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ
ﺷﺪﯾﺪﺍً ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ .

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ .
ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ
ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻤﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ .

ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ
ﻣﻦ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ .



[ یکشنبه 21 شهریور 1395 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

آدمیت...



غمگین نوشت ♣

از مرگ نترسید!
از این بترسید که وقتی زنده اید
چیزی در درون شما بمیرد
بنام انسانیت!!!

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت



[ یکشنبه 21 شهریور 1395 ] [ 10:28 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

عاشق خدایی ام که...



پیش از اینها فکر می‌کردم خدا / خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها / خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او / هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان / نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش / سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب / برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست / هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 18 شهریور 1395 ] [ 09:39 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

معیارهای اشتباه...



اگر پدرانمان در مقابل چشم های ما مادرانمان را می بوسیدند

اگر قدیم ها به همسرشان نمی گفتند “منزل” یا به اسم فرزندِ پسر خطابشان نمی کردند

اگر گهگاهی به جای پوشک و ملاقه و آبکش،کتاب و قلم دست مادرانمان می دیدیم

اگر یاد می گرفتیم زنی که عطر می زند فاحشه نیست

اگر یاد می گرفتیم زنی که گیسوانش را به باد می سپارد قصد خود فروشی ندارد

اگر با صدای پاشنه های کفش یک زن،هزار و یک سر نمی چرخید به سمت صدا

اگر مردی به زنی شاخه گلی می داد ،نمی شد زن ذلیل و برده ی زن

اگر حجابِ ذاتِ یک زن می شد ناموس

و هزار و یک اگر و امای دیگر

امروز زن ها را معیار عقده های جنسی و عقب ماندگی یک جامعه قرار نمی دادند

زن دست نوشته ی احساسات خالق است در آفرینش

معیارهایمان را اشتباه نوشتند

اشتباه…



[ سه شنبه 16 شهریور 1395 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

مقام مادر



مادر نابینا در شفاخانه کنار تخت پسرش نشسته بود میگیریست!
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت..
ای مادر من از جانب خدا آمده ام رحمت خدا بر آن است
 که فقط یکی از آرزوهای تو را براورده سازد
بگو از خدا چی میخواهی ..؟
مادر رو به طرف فرشته کرد و گفت:
از خدا میخواهم پسرم را شفا دهد..
فرشته گفت: پیشمان نمیشوی؟
مادر پاسخ داد نه !
فرشته گفت..
اینکه پسرت شفا یافت
ولی تو میتوانستی بینای چشمان خود را از خدا بخواهی..


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 02:28 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

بهترین فرصت ها...

همه چیز در زندگی گذرا و موقتی است.
هروقت باران بیاید ، بالاخره بند خواهد آمد .
هروقت ضربه می‌خورید، بالاخره خوب می‌شوید.
بعد از تاریکی همیشه روشنایی ست.

هر روز صبح طلوع خورشید می‌خواهد همین را بگوید اما
شما یادتان می‌رود و درعوض فکر می‌کنید که شب همیشه باقی میماند.

اما اینطور نیست. هیچ‌چیز همیشگی نیست.

پس اگر اوضاع زندگی خوب است از آن لذت ببرید چون همیشگی نیست.
اگر اوضاع بد است، نگران نباشید چون این شرایط هم همیشه نمی‌ماند.
فقط به این دلیل که دراین لحظه زندگی‌تان سخت شده به این معنی نیست که نمی‌توانید بخندید.
فقط به این دلیل که چیزی اذیتتان می‌کند به این معنی نیست که نمی‌توانید لبخند بزنید.

هر لحظه برای شما شروعی تازه و پایانی تازه است.
هر لحظه فرصت جدیدی به شما داده می‌شود.
فقط باید از این فرصت بهترین استفاده را بکنید.


[ سه شنبه 9 شهریور 1395 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

رنج یا موهبت

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید.
 روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت :
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.
سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که
وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.

همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که
"" خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار""


[ سه شنبه 9 شهریور 1395 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

واقعیت محض...

ﺍﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ "ﻏﯿﺒﺖ" ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،
ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ
 ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ...

ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ
 ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟؟؟


جواب با شما؟

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده

"صادقانه زندگی کنید"




[ دوشنبه 8 شهریور 1395 ] [ 09:42 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]