تبلیغات
رویای خاموش

پست ثابت

از حوالی دلم که میگذری اهسته رد شو

با هــزار بدبخـتی دلتـنگیم را خوابـاند ه ام ...!



[ یکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

سخن نماینده خرمشهر در مجلس...



عجب حرفی زده نماینده خرمشهر در مجلس!!

موقع جنگ ، جوان پانزده ، شانزده ساله را
می فرستادید خط مقدم و می گفتید شجاع است...
او میشد فرمانده نخبه عملیات ، میشد حسن باقری‌ها...

اما الان...!
الان حاضر نیستید از یک شغل از چندین شغل خود بگذرید
 و جایتان را به جوانی بدهید تا خودش را ثابت کند
 و می گویید بی‌تجربه است...!!!

چطور آنوقت که می خواست دم تیر برود شجاع بود و با ‌تجربه؟
اما الان که میخواهد روی صندلی بنشیند ترسو هست و کم ‌تجربه؟؟؟!



[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 03:58 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

معبودا...



معبودا
مرا به بزرگی چیز هایی که
داده ای آگاه و راضی کن
تا کوچکی چیز هایی که ندارم ،
آرامشم را بر هم نزند



[ یکشنبه 31 مرداد 1395 ] [ 10:31 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

چرا دل میشکنند؟؟؟

جمله ای را که باید با طلا نوشت:

آدمها:
قند را می شکنند تا از حلاوتش بهره گیرند
رکورد را می شکنند تا به افتخارش برسند
هیزم را می شکنند تا به گرمای آتش برسند
غرور را می شکنند تا به افتادگی برسند

سکوت را می شکنند به آوازی برسند......
برای همه شکستن هایشان دلایل خوبی دارند آدمها ....
هنوز نفهمیدم چرا

 آدمها" دل" میشکنند؟؟




[ یکشنبه 10 مرداد 1395 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

زندگی...

زندگی را …
گر توانستی به کام یک نفر شیرین کنی
یا توانستی زمین تشنه ای را سرخوش از باران کنی
گر توانستی تو یک مرغ گرفتار از قفس بیرون کنی
یا توانستی که دیوار اسارت از بنا ویران کنی
گر توانستی به خوان رنگی ات یک رهگذر مهمان کنی
یا توانستی بدون حاجتی هم ذکر آن یزدان کنی
گر توانستی لباس بی ریای عاشقی بر تن کنی
میتوانی آن زمان فریاد انسان بودنت را
بر سر هر کوی و هر برزن ،زنی...



[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

بهلول و سخنی دیگر...

به بهلول گفتندمیخواهی قاضےشوی؟
گفت نه گفتند:چرا؟
گفت نمیخواهم نادانےمیان دوداناباشم
زیراشاکےومتهم
اصل ماجرا را میدانند
و من ساده بایدحقیقت راحدس بزنم.




[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

توصیه های پیکاسو...

چند توصیۀ بسیار زیبا از "پیکاسو" برای آرامسازی:

اوّل : تمام عددهای غیرضروری را از زندگیت بیرون بریز!!!!
این عددها شامل؛ سن، قد، وزن و سایز هستند....
دوّم: با دوستان شاد و سرحال معاشرت کن...
سوّم: به آموختن ادامه بده و همیشه مشغول یادگیری باش...
چهارم: تا می توانی بخند...
پنجم: وقتی اشک هایت سرازیر می شوند؛
 آن را بپذیر! تحمل کن! و به پیشروی ادامه بده...

ششم: رنگ های مشکی و خاکستری و تیره را از زندگیت پاک کن...
هفتم: احساساتت را بیان کن، تا هیچ وقت زیبایی هایی را که
 احاطه ات کرده اند را از دست ندهی...

هشتم: شادی هایت را به اطرافت پراکنده کن...
نهم: با حدّ و حصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه كن...
دهم : از بهترین سرمایه ات که سلامتی ات است؛ بهره ببر...
یازدهم: از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن...
دوازدهم: روی خاطرات بد توقف نکن فراموشش کن...
سیزدهم: هیچ فرصتی را برای گفتن دوستت دارم
 به آن هایی که دوستشان داری، از دست نده...

چهارده: همیشه به خودت بگو که: زندگی تعداد دم و بازدم های مکرر نیست،
 بلکه لحظاتی است که،قلبم" می تپد برای دوست داشتن




[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

زیباترین واژه...

اگر به من بگویند زیباترین واژه ای که یادگرفتی چیست؟

میگویم "پذیرش" است

 پذیرش یعنی پذیرفتن شرایط با تمام سختی هاش

پذیرش یعنی پذیرفتن ادم ها با تمام نقص هاشون

 پذیرش یعنیپذیرفتن اینکه مشکلات هست و باید به مسیر ادامه داد

 پذیرش یعنی پذیرفتن اینکه گاهی من هم اشتباه میکنم

 پذیرش یعنی پذیرفتن اینکه من کامل نیستم

 پذیرش یعنی پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست

 پذیرش یعنی پذیرفتن اینکه انتظار از دیگران نداشتن

 داشتن پذیرش توی زندگی یعنی
 پایان دادن به تمام دعواها ، اختلاف ها و جدل ها.


[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

شادی...

در سمیناری به حضار گفته شد
اسم خود را روی بادکنکی بنویسید .

همه اینکار را انجام دادند و
تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد .


اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند .

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب
و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند

ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند .
دوباره اعلام شد که این بار هر کس
بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد .

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند .

دوباره بلندگو به صدا درآمد:
 این کار دقیقاً زندگی ماست .

وقتی تنها
 به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید .

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است .  
شما شادی را به دیگران هدیه دهید
و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید ...




[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

میگویند...

✿ دیالوگی ماندگاز از پـرویز پــرستویی عزیز
می گویند ...
به زنان نباید بال و پر داد، می پرند!
اما زنان فقط پروازهای عاشقانه را دوست دارند، بی دلیل نمی پرند...

می گویند...
به زن نگویید دوستت دارم، خودش را می گیرد!
اما زنان ( فقط ) دستان عشقشان را می گیرند و می گویند ،دوستشان دارند...

می گویند ...
نباید به زنان توجه زیاد کرد، خودشان را گم می کنند!
اما زنان وقتی گم می شوند که عشقشان بی توجهی کند...

زن جنس عجیبی است!
چشم هایش را که می بندی، دید دلش بیشتر می شود...
دلش را که می شکنی باران لطافت از چشم هایش سرازیر...
زن انگار آفریده شده تا روی عشق را کم کند!!!


[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

کارت ملی شهید...



وقتی کارت ملی شهید برای شهادتش صادر شد
سردارشهید دادالله شیبانی اولین شهیدمدافع حرم شیراز
ولادت:۱تیر۴۷
شهادت:۲تیر۹۳
تاریخ انقضای کارت ملی شهید: ۲تیر۹۳



[ پنجشنبه 24 تیر 1395 ] [ 09:06 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

شهید زنده...



"حاج رجب"

28 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ،
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻧﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ .

ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﻬﺮﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ
ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﯾﺦ ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺖ ، ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ
 ﮐﻪ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ او جانباز شد .

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺣﺮﻡ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ
ﺑﺮﻭﺩ ، ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ .
ﺍﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ 70 ﺩﺭ ﺻﺪ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ داده ﻭ
 ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ، ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ .

ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :‏
" ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ،
ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ ﻭ
ﺑﻪ ﭘﻮﺗﯿﻦﻫﺎ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ
ﺭﺯﻣﺶ ﭼﺸﻢ ﻣﯽﺩﻭﺯﺩ .‏ "
ﺣﺎﺝ ﺭﺟﺐ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ،
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ،ﺍﻭ 28 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ
 ﺗﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯿﻢ .

ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ، ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺎﺝ ﺭﺟﺐ ﻣﺤﻤﺪﺯﺍﺩﻩ ﻫﻢ
ﺷﺐﻫﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺧﯿﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...



[ پنجشنبه 10 تیر 1395 ] [ 01:36 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

این شب ها...

دلم که میگیرد " مُجیر " را باز میکنم
"سُبحانَکَ یا اللهُ،تَعالَیتَ یا رَحمنُ"
     " اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"
کم کم،معصیت هایم از ذهنم عبور می کند
      اشک،اشک ، اشک ، اشک
دانه های مروارید اشک هایم را به نخ میکشم
وقتی به صد و یکی رسید نخ را گره میزنم
شروع میکنم:
  " استغفرالله ربی و اتوب علیه " اما مگر
معصیت های من با یک دور تسبیح پاک میشود؟
تو نگاهم کردی،گناه کردم..گفتی : توبه کن !!
 اما نکردم... گفته بودی :
" شما را نیافریدم مگر برای عبادت "
 در حالی که دوباره  توبه شکستم ...
اما تو باز هم روزی ام را نبریدی ...
        خندیدم و شکر نگفتم :
      سالم بودم و سجده نکردم ...
اما بعد از هر قطره اشک شکایت کردم ...
     باز نگاهم کردی و خندیدی
ناشکرتر از من نیافریدی، نه؟؟؟؟
   "سُبحانَکَ یا سَیِّدی، یا مَولی "
     " اَجِرنا مِنَ النارِ یا مُجیر"
ای مولای من معصیت هایم بسیار است.
       اما تو آن بخشندهء مهربانی
        " یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لهُ "
      " یا حَبیبَ مَن لا حبیبَ لَه "
جز خودت چه کسی رفیقم خواهد شد؟
     " من که جز تو کسی را ندارم "
اگر تو هم نبخشی به چه کسی پناه ببرم؟
          " تنها پناه بی پناهان "
  الهی العفو  الهی العفو  الهی العفو

" خدایا " در این ماه عزیز از تو میخواهم
  ما را جزء      " مرحومین "
               قرار دهی نه   "محرومین "

          " آمین یا رب العالمین "
        
         **التماس دعا**



[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

اون زمون ها...

زمان SMS ارومتر بودیم!
شاید چون هزینه پرداختی هر پیام رو میدونستیم...
 الکی و رو هوا حرف نمیزدیم.

 اگر هم یکی پیام میداد میدونستیم براش مهم هستیم.
این چَت کردنا باعث شده پیاما بی ارزش بشن.
هرچی دلمون می خواد میگیم و حواسمون نیس
 بعدش ممکنه یه آدم و ویرون کنیم با حرفامون.


[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

بارالها...

بارالها….
از كوی تو بیرون نشود
 پای خیالم
نكند فرق به حالم ....
چه برانی،
چه بخوانی….
 چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی….
 نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی....
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد….
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی


[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 09:58 ق.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]

روایت یک معجزه...



یکی از خادمان اقا علی بن موسی الرضا تعریف میکرد:
داشتم تو صحن انقلاب قدم می زدم، دیدم کنار پنجره فولاد خیلی شلوغه ...
سریع خودم رو رسوندم به پنجره فولاد و دیدم امام رضا به اذن خدا
 یک دختر چهارساله که کور مادرزاد بود رو شفا داده.

با کمک پدرش و چند تا از خادمین دیگه
دختر رو از لابلای جمعیت بیرون کشیدیم...

داشتیم می رفتیم سمت اتاق شفایافتگان، که دیدم
پدرِ دختر رو سمت پنجره فولاد کرد و با لهجه زیبای خودش
 با امام رضا صحبت می کرد....

اول فکرکردم داره تشکر می کنه
خوب گوش کردم دیدم داره به امام رضا میگه:
آقاجان دستت درد نکنه، ولی آقا اینا دو تا خواهر دوقلو هستند،
حالا من این یکی رو می برم، جواب اون یکی رو چی بدم.
 و اشکاش همینطور داره می ریزه.
 اشک شوق شفای این دخترش و بغض برای اون یکی دخترش قاطی شده بود.


تو همین حال واحوال بود که رسیدیم اتاق شفایافتگان و ماجرا را ثبت کردیم
 و همراه این پدر و دختر راهی محل اقامت شون شدیم.

وقتی رسیدیم در هتل دیدیم اونجا هم شلوغه...
پرسیدیم چی شده؟
گفتند: امام رضا یه دختر چهارساله که کور مادرزاد بود رو شفا داده...


** السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی(ع)**


[ یکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ ♥یه عاشق♥ ]